زنان ، توسعه ، حقوق و فراتر از آن

هنر نوروز | یادداشت روز

یادداشت روز – یک

چند ساعتی به بهار و نوروز مانده بود اما هوای بهار خودش را مثل همیشه زودتر نشان داده بود گویی نوزادی که دلش میخواهد زودتر قدم به زمین بگذارد .

نسیم نوک پا نوک پا رسیده بود به حیاط و گل های انگوری یاسی رنگ را که گل هایش باز شده بود و به روی زندگی لبخند می زدند را محکم در آغوش گرفته بود.

و بوی عطرش شامه ی مرا که ساعتی بود روی صندلی، زیر درخت نشسته و نظاره گر این عشق بازی باد و گل ها بودم را نوازش می کرد.

به راستی بهار بود …

زیاد از این شاعرانه ها شنیده بودم ، زیاد از این حرف ها خوانده بودم … اما سال ۹۹ به من ثابت کرده بود تجربه زیسته ی من آن چیز دیگری است که به هر کس ندهند !

باری مشام ما تازه گشته ، دلمان شیدا و صورت مان نوازش باد بهار را لمس می کرد و به این می اندیشیدم که چه چیز می تواند بالاتر از در لحظه زندگی کردن باشد ؟

بارها شنیده بودم که در لحظه زندگی کنید و نمی فهمیدم منظورشان چیست ؟ آیا نباید غم فردا را خورد ؟ نباید فکر فردا بود یا نباید به گذشته گذر انداخت و از آن جاده باریک و سنگلاخ همان طور که در حرکت هستی به عقب نظری بیفکنی ؟ یعنی این کار از آن نباید های بی قید و شرط است ؟

در همین گیر و دار بودم که فهمیدم این در لحظه زندگی کردن نه بیخیالی ست و نه آن که هی پشت سرت را بپایی که نکند از عقب چیزی کسی تو را به دره هل دهد و یا اگر دلت را پیش کسی در گذشته جا گذاشته باشی ، پیش اتفاقی و نظری و حتی جمله ای … باید چه بر سر و دل ماتم زده ات کنی.

باری اکنون می دانم گذشته را نمی شود فراموش کرد ، گذشته را باید با مسائلش حل کنی و رهسپار حال شوی . و آینده را نمی توانی نادیده بگیری و باید حواست باشد که کجا قدم می گذاری تا برسی به آن مطلوبی که در آینده رخ می نمایاند.

وقتی تاریکی دستش را بر زندگی ات فرو برده باشد، شاید نتوانی گذشته را رها کنی و اگر همان تاریکی تو را به چاه عمیق باور های پوچ پرت کرده باشد باز هم شاید نتوانی آینده را بدون نگرانی ببینی.

گفتم نگرانی ! واژه عجیبی ست مگر نه ؟

یکی از آن شمشیر دو لبه های روزگار است که نمی دانی بودنش خوب است یا بد !؟ اما می دانی که یک وقت هایی که دو دست پر قدرت یقه ات را چسبیده و ول کن ات نیست … نگرانی سراغ ات آمده و می خواهد دمی را آسوده نباشی .

می گویند برای آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند ، نگرانی معنایی ندارد . اما من می گویم حکایت همان حکایت در لحظه بودن است .

می توان نگران بود و در لحظه بود می توان گذشته را داشت و آینده را هم و در لحظه بود. اشتباه ما در آن کد های اشتباه در آن آدرس های غلطی است که از زندگی دریافت کرده ایم .

این روز های نو ، روزهایی که از نوئی بوی گل های انگوری باغچه مان را می دهد به من می گوید نو شدن و نو بودن نه در ذهن و ظاهر و جامه نه در لقه لقه زبان افتادن و گوش فلک را کر کردن ها و آی نوروز است و بیایید فلان و بهمان کنیم نیست .

در هدف گذاشتن های بی سر و ته هم نیست . همان هایی که حمال وار از این سال به آن سال از این قرن به آن قرن دنبال مان می بریم .

نوروز من آن روزی است که اگر تاریکی های اتفاقات روی هم ریخته باشند، و سرخی سیلی روزگار روی گونه ام شُره کشیده ، بدانم که جایم کجاست و راهم به کدامین سو است .

آدرس های غلط را دنبال نکردن هنر نوروز است … این که ببینیم کجای روزگار هستیم و اگر دانستی ، آدرس غلط را هم اگر بِروی نیمه نشده برخواهی گشت و نه آن که تا انتها رَوی و بگویی پس پایی که آمده را چه جواب گویم .

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *