زنان ، توسعه ، حقوق و فراتر از آن

لَنگر ها و مُشت هایی که نقطه عطف زندگی می شوند

اولین مشتی بود که به طرزی عجیب و سهمگین به صورتم خورده بود  . و این در حالی بود که هنوز هزاران آرزو در خانه مانده بود و انتظارم را می کشیدند تا بروم و آن ها را تبدیل کنم به زیبا ترین دست ساز هایی که شعف دیدن شان اقل کم در دل خودم و شاید تک و توکی از دور و بری هایم یک نور ملایمی در چشمان مان رخ می نمایاند .

اشتباه نکنید هنرمند نبودم که هنری را به منصه ظهور رسانم و مجسمه ای بسازم و یا نقشی بر بومی خلق کنم … اگر چه دفاع را همیشه برای یک وکیل هنر می دانم و خواهم دانست.

مایک تایسون می گوید :هر کسی تا قبل از این که مشتی به صورتش بخورد برنامه ای دارد .

و من نیز تا قبل از آن مشت محکم ، برنامه های زیادی داشتم و به یک باره خود را در جهان های نهان و دور افتاده ای یافتم . اطرافم پر بود از آدم های به ظاهر دوستی که اکنون دیگر دشمنی شان گویی از دشمنیِ دشمنان امام حسین پر رنگ تر جلوه می کرد و حرف هایشان آدم را به گونه ای می گزید که جای نیش تا ماه ها در قلب آدمی ردی از خود به جا می گذاشت . و اکنون همچنان به صرافت آن روز ها که می افتم این رد را می بینم .

بعد از آن شب کذایی و آن سیرک صدا ها و هیاهوی عربده ها که هر کسی به دنبال اثبات بی گناهی خودش و انکار آن چه اتفاق افتاده بود گذشت و فاصله ها به اندازه ی غریبانه ترین آدم ها و گستاخانه ترین تهمت ها بر جاده ی انسانیت نقش بست . و اکنون آدمی بودم با تردید کشنده و پنهانی در درون خود که باید ؛ مشت محکمی که خورده بود را به خود جواب می داد و نه به آن هایی که زدند . چرا که آدمی خود انتخاب می کند و چه انتخاب هایی که بد از آب در آیند و وادارمان کنند در دام های آهن بافت دست و پا زنیم و بدا به حال مان از ناشناختن ها و انتخاب های کج مسیر …

****

یک روز سرد زمستانی بود و آفتاب از پشت پنجره ی اتاق پایش را تا نیمه دراز کرده و سلانه سلانه در حال بازیگوشی بود.و پرنده ای صدایش را در گلو می غلتاند و آواز سر می داد و حتما برای جفتش داشت میخواند تا خستگی مادر شدن را از تنش در آورد و همان طور که روی تخم های آبی کوچکش جا گرفته ، آرام گیرد و عشق بین شان تجدید شود و به یاد آوردم که هنوز انسانیت را می شود در دو پرنده دید و سردماغ شد  .

در آن روز فکر رهایی از این وضعیت آشفته ای که گرفتارش بودم و برای نجات از این دو راهی غمگین که مثل خوره به جانم افتاده بود تمام ذهنم را به خود مشغول کرده و فکر می کردم که چطور می توانم سردی این احساس منجمد شده را با گرمی این آفتاب بازیگوش پیوند زنم و گریزی احساسی برای خود دست و پا کنم .

و مگر می شود از احساسات آن هم به آن عمق گریخت ؟! بله گاهی آفتاب هایی در زندگی آدم ها رخ می نمایند که عمیق ترین و زخیم ترین یخ ها را هم به مرور ذوب می کنند .

****

گاهی مشت ها می شوند نقطه های عطف مان برای آن که بدانیم زندگی برایمان فرش قرمزی به خوش رنگی فرش قرمز هالیوود نگسترانیده است و آدم ها لنگر های شدید و سنگینی بر درون ما می اندازند حتی اگر پیش خود تصور اقیانوس بودن کنیم که شدت این لنگر ها به اندازه ای ست که ما را متلاطم می کنند و یک انجماد احساسی را برای ما بوجود می آورد و در خلال آن تجربه هایی می اندوزیم که اکنون و در این حال و این احوال می توانیم با جرات و جسارت و خرسندی از دشمنان مان هم سپاس گزار باشیم … !

اگر ما آمادگی این مشت ها و لنگر های شدید را نداشته باشیم ناگزیر زیر این انجماد احساسی سست و کرخت شده و به مرور جان می دهیم . اما وقتی برای آن چه در پیش داریم برنامه داشته باشیم حتی اگر روزی باشد که امید در کم فروغ ترین زمان ممکن و اشتیاق در یک هاله ی ابهام و قدرت در بی بنیه ترین حالت ممکن اش باشد . باز آفتابی می آید که این یخ را بازیگوشانه ذوب می کند و دلمان را به آن چه میخواستیم باشیم و مانع مان شدند گرم می کند … و این آفتاب می تواند بازهم امید ، اشتیاق و قدرت را چون نهال تازه جوانه زده در ما رشد دهد و ببالاند .

آفتاب های زندگی تان را قدر نهید ، دوست بدارید و دو صد چندان سپاس بگویید …

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *